بیگانه در می زند
تنگنایی به فراخور یک اندیشه باز است
و زیبا رویان دغلکار در کمین هزاران آرزو ایستاده اند
بگذاری ماهی کوچک قصه نفسی بکشد
تا شاید این مرداب روزی به خوبی به پایان برد
بیگانه در می زند
یا اینکه می کوبد بر جداره ی تردید
مشت باز می شود روی آهن
خرد می شود استخوان هر آزادی
بیگانه در می زند
و من تکیه بر همان در زده ام
تکیه به دیوار تردید
در آستانه ی شکی کوچک
برای این ذهن الکن بزرگ
با او هم آوا می شوم
بیگانه و من بر در می زنیم
هادی علی پناه

این پست به زودی قابل دست رسی خواهد بود.
چهار دقیقه از شکوه یک زندگی
هادی علیپناه

خانواده. خانوادهی خوب. خانوادهی سالم. خانواده ی استاندارد. اینکه چقدر از این مفاهیم دور شدهایم را دقیق نمیدانم. ولی در دور شدنمان شکی ندارم. چیزی که اکنون و در آغاز هزاره ی سوم به عنوان نهاده خانواده شناخته میشود چقدر با خانوادههای اولیه تفاوت دارد؟ چقدر آن خانوادهها به مفهوم اصلی خانواده نزدیک یا دور بودهاند هم چیزی نیست که بخواهم دربارهاش حرف بزنم، ولی بدون شک موضوع اصلی که من را به نوشتن این سطور وا میدارد سکانس کوتاهی است از یک انیمیشن که مدت چندانی طولانی هم از ساخته شدنش نمیگذرد. سکانسی که به زحمت به چهار دقیقه میرسد اما در عرض همین چهار دقیقهی ناقابل خانوادهای را به تصویر میکشد که در ظاهر حتی کامل هم نیست ولی صمیمیتی را در خود نهفته دارد که بسیاری از ما حتی تجربهی یک ثانیهای از آن را هم به یاد نداریم.
سکانس محبوب من/ سهگانه: دشت گریان
شکوه یک فریاد
هادی علی پناه

النیِ “دشت گریان” فقط زمانی برای خودش نفس میکشد و زندگی میکند که سوار قایقی کهنه در میانهی دریاچهی اشکهایش به سوی گذشتهاش حرکت میکند. به سوی گذشتهیی که بعد از گذشت سالها درد و رنج دیگر جز خرابهیی از آن به جای نمانده است. خانهیی ویرانه و غرق در آب دریاچهای که یک شبه پدیدار شده است و اکنون تنها خانهای را که روزگاری دور مأمن شادیهایش بوده است را به ویرانهای زشت تبدیل کرده است. تئودور آنجلوپولوس استاد چنین موقعیتهاییست و دشت گریان به عنوان زیباترین شاهکارش با چنین سکانسی خاتمه مییابد. سینمای انجلوپولوس دو عنصر اساسی دارد که بخش اعظم بار روایت داستانش بر روی شانههای این دو عنصر سنگینی میکند. تصویر و موسیقی در این سکانس دوربین پویا و اندیشمند او چندان تحرکی از خود نشان نمیدهد. تنها دو نمای اساسی در این سکانس شخصیت اصلی را به تصویر میکشند یک لانگ شات و یک دالی این کند و آرام که به نوعی امضای آنجلوپولوس هم به شمار میروند.
تهران هیچ چیز ندارد
یا چگونه می توانیم مخاطب خودمان را مسخره کنیم
[ هادی علی پناه ]

خوب بود. امسال برای سینمای ایران با تمام فراز و نشیب هایش سال خوبی بود. جوایز زیادی که جشنواره های خارجی به فیلم های ایرانی یا حداقل ایرانی های فیلمساز دادند و صد البته اتفاق جالبتر درخشش یک فیلم مستند که در وضعیتی تقریباً غیر منتظره در گیشه هم موفق بود." تهران انار ندارد" شاید حرف های زیادی برای گفتن داشته باشد. حرف هایی اما آنچنان که فیلم قصد دارد، تاثیر گذار نخواهند بود؛ چرا که به شدت تکراری شده اند. حرف هایی که بیشتر به رخ کشیدن دوباره ی کم بودهای فرهنگی یک کشور است که در مقیاس روند رشد تاریخی یک شهر آن هم ابر شهر ایران روایت می شوند. اما حرف اصلی اینجاست که بلاخره تهران انار ندارد، انار دارد یا نه؟ برای این که در مورد این عزیز دردانه ی امسال سینمای ایران کم لطفی نکرده باشیم اول از همه سراغ انارهایی می رویم که تهران انار ندارد برایمان به ارمغان می آورد.
ادامه در وب سایت تخصصی سینمای مستند

سایت تخصصی سینمای مستند
http://rybondoc.com
سوئینی تاد آرایشگر شیطانی خیابان فلیت
هادی علی پناه

جرقهی شیطانی یک زن و آتش طغیانگر یک مرد
توضیح: تصمیم دارم از این به بعد هر روز یکی از سکانسهای جالبی را که در فیلمها دیدهام یا میبینم سوژهیی برای نوشتن قرار دهم تا در وحلهی اول شرایطی ایجاد شود برای تمرین نوشتنم و بهانهیی برای نوشتن و در درجهی با اهمیتتر دوم، جایی باشد برای حرف زدن در مورد لحظات زیبایی که در فیلمها میبینم. سعیام بر این است که از نقد ساختاری فیلم و بحث در مورد کلیت فیلم بگریزم و تنها جایی برای حرف زدن در مورد لحظاتی از فیلم داشته باشم داشته باشم.
یک مرد که درمانده و ناتوان نمیداند با نفرتی که درونش انباشته شده است چه کند؟ و یک زن که ساحرهی درونش همهی مردم اطرافش را مسئول زندگی نکبت بارش میداند؛ تمام چیزی است که در این سکانس شاهد آن هستیم. خانوم “لاوت” که در این داستان زنی شیطانی است و مظهر شرارت در بستر کلاسیک داستان، از مرد شکست خورده ولی خطرناک داستان، به نوعی پیچیده سوء استفاده میکند تا با یک تیر چند نشان زده باشد. اول از همه مرد رویایش را به موجودی که میپسندد تبدیل کند در وحلهی دوم با یک نقشهی شیطانی بتواند وضعیت مالی خودش را بهبود بخشد و در سومین و مهمترین قدم، انتقامش را از جامعه که متشکل از افراد آن است بگیرد. جامعهیی که افرادش در یک بازی موذیانه زیر ذرهبین میروند و مورد واکاوی کوتاهی قرار میگیرند و طبیعتاً در این بین سوژههای اصلی برای قربانی شدن شناسایی میشوند؛ که با توجه به درایت نویسنده با دیالوگهای طعنه آمیزی تک تک افراد اثر: از کشیش گرفته تا بازاریان و بالاخص وکلا که در جامعهیی کلی در هر زمان و مکانی بازیگران اصلی هستند معرفی میشوند.
تقدیم به او که مادرم نیست ولی مادرترش می خوانم
بغض جاده شکست
مسافری از راه رسید
نبض در تپید
واردم شد
تصویر قاب کوچکی روی تاقچه
ایستاده بود رو به رویم
شکسته تر و واضح تر
رنگی و ملموس
در آغوش کشیدمش
تصویر کوچک درون قاب را
گریه کرد
انتظارش سخت بود
خنده ی روی قاب پوسید
برباد رفت
هادی علی پناه
شماره ی جدید نشریه ی تخصصی فیلم کوتاه منتشر شد

شماره ی جدید نشریه ی تخصصی فیلم کوتاه، ویژه ی جشنواره ی بین المللی فیلم های کودکان و نوجوانان همدان؛ منتشر شد. در این شماره می خوانید:
تازه های تولید، کابوس های کودکی: نگاهی به آثار تیم برتون و چند فیلم کوتاه او، بادکنک قرمز جاودانه ی آلبرت لاموریس، این سو و آن سوی دوربین: کودکیِ فیلمساز، فیلمسازِ کودک. گفت و گو با سیروس حسن پور... یادی از مهرداد فخیمی فخر سینمای ایران و ...
توضیح: مطالب بولد شده را از من می خوانید
مصائب یک عشق سینما
آرامش در حضور دیگران
هادی علی پناه
اتفاق عجیبی ست. این که سینما شده است دلمشغولی من. چیزی که بیشتر دوستان و اطرافیانم خیلی به راحتی از کنارش رد میشوند و برایشان چیزی فراتر از یک ابزار برای وقت گذارنی نیست. حالا بیایید و تصور کنید من و افرادی مثل من را که در یک جمع دوستانه فیلم میبینند. فیلم که شروع میشود همه جلوی تلویزیون صف کشیدهاند و در همان دقایق اول اولین قربانی داده میشود. این تنها چیزی ست که قبل از غرق شدن در فیلم میفهمید و زمانی به هوش میآیید که فیلم تمام شده است و از آن جمع پرشور و هیجان زده یکی دو نفر باقی مانده باشند باید خوشحال باشم. حالا درک کنید آدمی مثل من را که از فیلمی که دیده است سرمست است و دوستانی که یا فیلم را ندیدهاند و یا بعد از دیدن فیلم خوابشان میآید. بارها اینگونه سرخورده شدهام. بارها و بارها شوق حرف زدن دربارهی فیلمهای محبوب زندگیم در من خیلی ساده و دردناک خاموش شده است. این بود که خودم را عادت دادم به تنهایی فیلم دیدن. تنهایی عشق بازی کردن با تک تک فیلمهای محبوب زندگیم. فیلمهایی که شاید برای خیلیها فقط یک فیلم خوب برای نقد نوشتن هستند و یا یک فیلم که ارزش دیدن هم ندارد.
