تبليغاتX
سینماژورنالیسم
گاهی حرفی برای گفتن هست و گاهی فقط نگاهی نامفهوم. حرفهایم برای اینجا و نگاهم برای او


سایت تخصصی سینمای مستند

http://rybondoc.com

نوشته شده توسط هادی علی پناه در ساعت 10:9 | لینک  | 

 

سوئینی تاد آرایشگر شیطانی خیابان فلیت

هادی علی پناه

 جرقه‏ی شیطانی یک زن و آتش طغیان‏گر یک مرد

 توضیح: تصمیم دارم از این به بعد هر روز یکی از سکانس‏های جالبی را که در فیلم‏ها دیده‏ام یا می‏بینم سوژه‏یی برای نوشتن قرار دهم تا در وحله‏ی اول شرایطی ایجاد شود برای تمرین نوشتنم و بهانه‏یی برای نوشتن و در درجه‏ی با اهمیت‏تر دوم، جایی باشد برای حرف زدن در مورد لحظات زیبایی که در فیلم‏ها می‏بینم. سعی‏ام بر این است که از نقد ساختاری فیلم و بحث در مورد کلیت فیلم بگریزم و تنها جایی برای حرف زدن در مورد لحظاتی از فیلم داشته باشم داشته باشم.

یک مرد که درمانده و ناتوان نمی‏داند با نفرتی که درونش انباشته شده است چه کند؟ و یک زن که ساحره‏ی درونش همه‏ی مردم اطرافش را مسئول زندگی نکبت بارش می‏داند؛ تمام چیزی است که در این سکانس شاهد آن هستیم. خانوم “لاوت” که در این داستان زنی شیطانی است و مظهر شرارت در بستر کلاسیک داستان، از مرد شکست خورده ولی خطرناک داستان، به نوعی پیچیده سوء استفاده می‏کند تا با یک تیر چند نشان زده باشد. اول از همه مرد رویایش را به موجودی که می‏پسندد تبدیل کند در وحله‏ی دوم با یک نقشه‏ی شیطانی بتواند وضعیت مالی خودش را بهبود بخشد و در سومین و مهم‏ترین قدم، انتقامش را از جامعه که متشکل از افراد آن است بگیرد. جامعه‏یی که افرادش در یک بازی موذیانه زیر ذره‏بین می‏روند و مورد واکاوی کوتاهی قرار می‏گیرند و طبیعتاً در این بین سوژه‏های اصلی برای قربانی شدن شناسایی می‏شوند؛ که با توجه به درایت نویسنده با دیالوگ‏های طعنه آمیزی تک تک افراد اثر: از کشیش گرفته تا بازاریان و بالاخص وکلا که در جامعه‏یی کلی در هر زمان و مکانی بازیگران اصلی هستند معرفی می‏شوند.

ادامه در آدم برفی ها

نوشته شده توسط هادی علی پناه در ساعت 14:7 | لینک  | 

 

تقدیم به او که مادرم نیست ولی مادرترش می خوانم

بغض جاده شکست

مسافری از راه رسید

نبض در تپید

واردم شد

تصویر قاب کوچکی روی تاقچه

ایستاده بود رو به رویم

شکسته تر و واضح تر

رنگی و ملموس

در آغوش کشیدمش

تصویر کوچک درون قاب را

گریه کرد

انتظارش سخت بود

خنده ی روی قاب پوسید

برباد رفت

هادی علی پناه

 

 

نوشته شده توسط هادی علی پناه در ساعت 15:4 | لینک  | 


شماره ی جدید نشریه ی تخصصی فیلم کوتاه منتشر شد

شماره ی جدید نشریه ی تخصصی فیلم کوتاه، ویژه ی جشنواره ی بین المللی فیلم های کودکان و نوجوانان همدان؛ منتشر شد. در این شماره می خوانید:

تازه های تولید، کابوس های کودکی: نگاهی به آثار تیم برتون و چند فیلم کوتاه او، بادکنک قرمز جاودانه ی آلبرت لاموریس، این سو و آن سوی دوربین: کودکیِ فیلمساز، فیلمسازِ کودک. گفت و گو با سیروس حسن پور...  یادی از مهرداد فخیمی فخر سینمای ایران و ...

توضیح: مطالب بولد شده را از من می خوانید

نوشته شده توسط هادی علی پناه در ساعت 9:51 | لینک  | 

 

مصائب یک عشق سینما

اتفاق عجیبی ست. این که سینما شده است دلمشغولی من. چیزی که بیشتر دوستان و اطرافیانم خیلی به راحتی از کنارش رد می‌شوند و برایشان چیزی فراتر از یک ابزار برای وقت گذارنی نیست. حالا بیایید و تصور کنید من و افرادی مثل من را که در یک جمع دوستانه فیلم می‌بینند. فیلم که شروع می‌شود همه جلوی تلویزیون صف کشیده‌اند و در همان دقایق اول اولین قربانی داده می‌شود. این تنها چیزی ست که قبل از غرق شدن در فیلم می‌فهمید و زمانی به هوش می‌آیید که فیلم تمام شده است و از آن جمع پرشور و هیجان زده یکی دو نفر باقی مانده باشند باید خوشحال باشم. حالا درک کنید آدمی مثل من را که از فیلمی که دیده است سرمست است و دوستانی که یا فیلم را ندیده‌اند و یا بعد از دیدن فیلم خوابشان می‌آید. بارها اینگونه سرخورده شده‌ام. بارها و بارها شوق حرف زدن درباره‌ی فیلم‌های محبوب زندگیم در من خیلی ساده و دردناک خاموش شده است. این بود که خودم را عادت دادم به تنهایی فیلم دیدن. تنهایی عشق بازی کردن با تک تک فیلم‌های محبوب زندگیم. فیلم‌هایی که شاید برای خیلی‌ها فقط یک فیلم خوب برای نقد نوشتن هستند و یا یک فیلم که ارزش دیدن هم ندارد.

ادامه در آدم برفی ها

نوشته شده توسط هادی علی پناه در ساعت 13:52 | لینک  | 

 

خیره ایستاده بر بغض پنجره ها

گم شده افق

در نگاهی خشکیده بر دیوار

ترانه ای می خواند

گنگ و نامفهوم

برای عشق

با قلبی ناگذیر

ترک برداشت در بالین زمان

زمانی در گنگی تاریخ

زمانی زخم بر داشته

در غربت شاخه ها

شاخه های نهال یک عشق

که چه زود

زمستان جدایی

امانش نداد

دست بر روی پنجره

باز ردی بر شیشه

و باز نگاهی کدرتر

می خواند ترانه ای نامفهوم

برای چشمانی

که دیگر به یادشان ندارد

خورشید دوباره پنهان می شود

و دوباره

دود سیگارش

مسموم می چرخد

بر فضای دردناک ذهنش

ترانه ای می خواند نامفهوم

ترانه

مهلت شنیده شدن هم ندارد

بغض می گیرد

جاری می کند اشک هایش را روی شیشه

آسمان است

او سال هاست

که به جای چشمه ی چشمانش

گوری کنده است

و دفن می کند آرام آرام

جوانیش را

ترانه ای می خواند

نامفهوم

گنگ

زمزمه ای که جریان می یابد

بر چروک دیوارها

بر قلب شکسته ی آینه اش

بر اجساد گندیده ی درون گلدانش

بر مسافره خسته ی عقربه ی ساعتش

که تا ابدیتی ناپیدا

آواره ی جاده های زمان است

ترانه ای می خواند

نامفهوم

نوشته شده بر نامه ای

که حتی نتوانست راهی سفر شود

نامه ای که سال هاست

بر لجنزاری از گردی پیر

روی میز

طراوتش را خشکانده است

ترانه ای می خواند

نشسته بر کناره ی پنجره ای خسته

زیر باری که سنگینی می کند

بر روی شانه هایش

باری که افزون بر سال ها

سنگین تر می شود

ترانه ای می خواند؟

نه ترانه نیست

مرثیه ایست

گنگ

برای یک رویا

 هادی علی پناه

نوشته شده توسط هادی علی پناه در ساعت 20:4 | لینک  | 

 

همه جا فریاد کشیدم

خدا نیست!

و خدا

از قعر مغاکی داغ

زنی آفرید

آن سان

که به تماشایش

حتی کوه

رنگ پریده

می لرزد

 

و خدا گفت

عاشقش خواهی بود

و مردی خسته

در پرتگاه زیر آسمان

دگرباره وحشی

فرو مرد

 

 خدا دستها را به هم مالید

شاد

خندید

ولادیمیر مایاکوفسکی

نوشته شده توسط هادی علی پناه در ساعت 16:49 | لینک  | 

 

می توان خندید به تمام این دردها. به تمامی این سبزهایی که انگار کپک زده اند بر پیکره ی این دیو. می توان خندید به آن دخترک که روی آسفالت آرام خوابش برد. بین آن همه هیاهو که غریبه ای بیش نبودند برایش. اری می توان حتی به همان فریاد «بمان» خندید. می توان فقط لبی کج کرد و حتی خندیدن را تمرین کرد. می توان خندید اما نمی دانم چرا نمی شود خندید. نمی شود لبها را کج کرد و دندان های وحشی را از پس دیوار مخفیگاهشان بیرون کشید. انگار این طلسم ماست که حتی نمی توانیم به دردهایمان هم بخندیم. حال سرنوشت آن ضرب المثل چه می شود که می گفت « آنکه می گرید یک درد دارد و آنکه می خندد هزار و یک درد». کسی نیست بگوید که آنان که خندیدن را از یاد برده اند چند درد دارند؟

نوشته شده توسط هادی علی پناه در ساعت 20:55 | لینک  | 

 

بعضی وقت های ترانه هایی هستند که برایتان چیزی بیشتر از یک ترانه می شوند برای مدت های طولانی می شوند آشنای گوش هایتان. این ترانه ی شبنم فراه هم برای من چیز دیگری ست. ترجمه اش هر چند که راحت هم باشد باز شاید نتواند حتی یک دهم قدرت ترانه را منتقل بکند. برای جبران این نقص بزرگ هم که شده می تونید این ترانه را از این لینک دانلود کنید.

 

OKYANUS

اقیانوس

önümde ağır bir kapı
Ardında Okyanus var
Ben zaten Suda doğmuşum
Kapıyı açmam gerek

مقابلم دری سنگین

رو به اقیانوس باز می شود

من در آب زاده شده ام

باید در را باز کنم

İşte o an biri geliyor
Tutuyor kulağımdan
Gözü Anahtar deliğinde
Bak diyor sadece burdan

درست در همان لحظه کسی می آید

گوشم را می گیرد

چشم هایش به سوراخ کلید اشاره می کنند

فقط از اینجا نگاه کن می گوید

Bırak diyorum o küçücük resmi
Yetmez bize bu küçük esinti
Nerde törpülendin böyle
Olmaz diyor tutup Ayak bileğimi

رها کن می گویم آن تصویر کوچک را

کافی نیست برای ما ایو وزش کوچک

کجا اینگونه مغرور شده ای

از پاهایم گرفته است نمی شود می گوید

Şimdi önümde ağır bir kapı
Ardında okyanus var
Bir de bileğimden biri çekiyor
Benimse kapıyı açmam gerek

حالا در مقابلم دری ست سنگین

رو به اقیانوس باز می شود

یک نفر بازوانم را گرفته است

اما من باید آن در را باز کنم

Bak diyorum koca dünyaya
Burdan derhal çıkmak gerek
Bari çekme bileğimden
Benim her şeyi görüp öğrenmem gerek

می گویم به او نگاه کن به این دنیای بزرگ

از این دخمه باید بدون لحظه ای درنگ خارج شوم

برای لحظه ای بازویم را رها کن

من باید همه چیز را ببینم و بیاموزم دانستنی ها را

Bir ileri bir geri
Her adım bu kapının ardı demek
Sonunda boğulmak olsa da
benim o sularda yüzmem gerek

یک قدم به جلو یک قدم به عقب

ولی باز هم در هر قدم پشت این در هستی

اگر سرنوشتم غرق شدن هم باشد

من باید در آن آب ها شنا کنم

Anahtar deliğinden görünen
Bu küçücük manzara
Sana yetiyorsa yetsin
Benim o sularda yüzmem gerek

تصویری که از سوراخ کلید دیده می شود

این منظره ی کوچک

اگر برای تو کافیست باشد

اما من باید در آن آب ها شنا کنم

Şimdi önümde ağır bir kapı
Ardında okyanus var
Bir de bileğimden biri çekiyor
Benimse kapıyı açmam gerek

حالا در مقابلم دری سنگین

رو به اقیانوس باز می شود

یک نفر هم از بازوانم می کشد مرا

اما من باید آن در را باز کنم

Bırak diyorum o küçücük resmi
Yetmez bize bu küçük esinti
Nerde törpülendin böyle
Olmaz diyor tutup ayak bileğimi

رها کن آن تصویر کوچک را می گویم

برای من کافی نیست این وزش کوچک

کجا اینچنین مغرور شده ای

پاهایم را گرفته است و نمی شود می گوید

نوشته شده توسط هادی علی پناه در ساعت 23:7 | لینک  | 

 

سخت آدم یکی از دلخوشیاشو از دست بده. امروز غمگین نیستم ولی یه چیزی رو گم کردم. دیروز ایکس باکسم سوخت.

نوشته شده توسط هادی علی پناه در ساعت 12:5 | لینک  |