در کویرکاشی ها
نه گلی می روید و نه تصویری پیداست
نه سرابی خواهد ساخت
و نه رودی خواهد رفت
در حصار این دیوار
مهلت پنجره کوتاه است
نه به شب می ماند
و نه آفتاب در گوشم می خواند
من و این میله ی سرد
گوش به ترانه ی زندان بان داریم
من و این لانه ی موش
سوگ فرزند به دل می نالیم
تار عنکبوتی لرزان
سنگ صبور رنجور من است
نور مهتاب اینجا حتی
زندانی سایه ی حصار پنجره هاست
و من اما چشمانی به روشنی آزادی
ارث برده ام از مادر
هادی علی پناه
10 فیلم برای 10 سال
دوست عزیزم آراز بارسقیان چند روز پیش یادداشتی را در وبلاگش قرار داد که در آن 10 فیلم دههی اول هزارهی سوم را به انتخاب خودش مشخص کرده بود. خوب به عنوان کسی که در هر موقعیت و مکانی دوست دارم فیلمهایی را که دیدهام و دوستشان داشتهام به دوستان دیگرم هم معرفی کنم؛ بهانهی خوبی به نظر میآید که من هم به سلیقهی خودم فیلمهای برتر دههای را که گذشت مشخص کنم.
اما موضوع این است که این فیلمهای چطور فیلمهایی باید باشند که برای من تبدیل به 10 فیلم برتر 10 سال اخیر شوند. بدون شک تمام اصول دست و پاگیر را دور میریزم و فقط و فقط به انبوه فیلمهایی که دیدهام فکر میکنم. و این ده فیلم که در پایین میبینید همان ده تای طلایی من هستند. امیدوارم شما هم از دیدنشان لذت برده باشید و اگر ندیدهاید حتما سراغشان بروید. مطمعنا ضرر نمیکنید. (همهی این فیلم ها به یک اندازه برای من عزیز هستند و ترتیب اولویتی در کار نیست)
خون به پا خواهد شد – پل تامس اندرسون

پل تامس اندرسون یکی از آن کارگردانهایی است که فیلم به فیلم باید انتظارش را کشید. همه این موضوع را میدانند و این انتظار شیرین را میکشند. کارگردانیِ درخشانی که میکند. فیلمنامهی نابی که مینویسد، همگی نشان از نبوغ این مرد دارند. نبوغی که تا حد مرگ لذت بخش است. این فیلم از سوی منتقدان بزرگ جهان هم رسما به عنوان فیلم دهه انتخاب شده است. چالشهای تئوریک این فیلم به گونهای تکامل یافته و دقیق هستند که هیچ نکتهای را در بررسی انسان مدرن و دنیای مدرنش را جای نمیاندازد.
نیویورک جزء به کل – چارلی کافمن

کافمن قرار بود فیلمنامهای برای یک فیلم ترسناک بنویسد. اما محصول نهایی که در پی اتفاقات پیشبینی نشده دست پخت خود کافمن هم شد هیچ یک از المانهای ژانر وحشت را در خود ندارد. کافمن در پی رنگ داستانی پیچیده و عجیب، دنیایی را آفریده است که نه تنها فکر کردن به آن ترسناک است بلکه این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که همهی ما به نوعی با این دنیا در درون خود درگیر هستیم. هر بار که سراغ فیلم میروم چیزهای جدیدی هست که متوجهشان شوم. و هر بار که فکر میکنم متوجه برخی مسائل مطرح شده در فیلم شدهام یا نمیتوانم از سایهی شک آن بگریزم که همه چیز در واقعیت برای کیدن اتفاق میافتد یا از همان شروع فیلم در لایههای پیچ در پیچ ذهن خستهی او گرفتار شدهام. بدون شک دربارهی این فیلم سالها حرف خواهند زد و بسیاری از آن تاثیر خواهند گرفت.
در بروژ – مارتین مک دانا

مارتین مک دانا در اولین تجربهی سینماییاش یک شاهکار خلق کرده است. در همین اولین فیلم بلند و در فیلم کوتاه کمتر دیده شدهاش که اسکار هم برای او به ارمغان آورده است به خوبی میتوان نشانههای ظهور یک کارگردان صاحب سبک را تشخیص داد که حتی یک پلان هم بدون دلیل در فیلمش پیدا نمیشود پیدا کرد. بعد از یک سال از تماشای این فیلم هنوز هم دربارهاش حرف میزنم و هنوز هم همان طراوت اولیه را در تماشای دوبارهاش دارد. این فیلم با اینکه در نگاهی تیزبینانه فیلمی سخت و دیر فهم است ولی باز هم در کمال قدرت مخاطبان عادی خود را هم راضی نگه میدارد. مک دانای نمایش نامه نویس را کمتر میشناسم ولی مک دانای فیلم ساز یکی از امیدهای سینمای آینده است. بدون شک.
جایی برای پیرمردها نیست – ایفن و جوئل کوئن

این دو برادر فیلم به فیلم قویتر میشوند. برای خود سبکی ساختهاند که از درهم شکستن سبکهای دیگر به وجود آمده است. فیلم غریب آنها که شاید متفاوتترین فیلمشان در کارنامهی فیلم سازی آنها هم به شمار رود در سکوتهای طولانی و در لانگ شاتهای خیره کنندهاش با زبانی داستان گونه به واکاوی انسان امروزی میپردازد. به جرات میتوان گفت که این فیلم به مراتب قوی تر از رمانی است که از روی آن اقتباس شده است.
قلعهی متحرک هاول – هایائو میازاکی

حداقل در ایران اسم میازاکی با گمشده (شهر اشباح)اش شناخته میشود. این فیلم هم به دلیل اینکه نامزدی اسکار در کارنامهاش دارد بیشتر از دیگر فیلمهای او در ایران دیده شده است. اما بدون شک میازاکی در تنها اقتباس سینمایاش چنان قدرتمند عمل کرده است که این داستان را از هر جهت میتوان مال میازاکی نامید. پی رنگهای متفاوتی که در داستان فیلم گنجانده شده است و غنای عجیب و غریب مفهومیش که در برخورد اول شاید مخاطب را سردرگم کند ولی روایت محکم و تیزبینانهی میازاکی چنان موشکافانه شخصیتها را پرورش داده است و آنها را درون داستان به حرکت وا داشته است که کمتر کسی میتواند از کنار لذت تماشا کردن آن بگذرد.
لباس قواصی و پروانه – جولین اشنابل
![]()
مرگ، رو به رو شدن با آن، امید به زندگی و ارادهی یک انسان در بدترین وضعیت چیزهایی است که درون این فیلم نمایش داده میشود. مردی که ناگهان تمام تواناییهایش محدود به حرکت دادن یک پلک میشود و ما بیشتر داستان را از پس همین پلک میبینیم. اشنابل از دنیای نقاشی به سینما وارد شده است و شاید همین عامل باعث شده است تا دومین فیلمش چنین زاویهی دید خلاقانهای به دنیا داشته باشد. این فیلم بدون شک دلیلی است برای زنده بودن و زندگی کردن.
وال – ای – اندره استاتون

پیکسار از اولین فیلمش تا به امروز چیزی جز شاهکارهای پی در پی تحویل ما نداده است. معمولیترین انیمیشنهای این شرکت جز بهترینهای تاریخ سینما هستند. راستش را بخواهید بین انتخاب راتاتولی و وال – ای مدت زیادی با خودم کلنجار رفتم ولی بدون شک وال – ای به من و طرز فکرم نزدیکتر است. هر دو شاهکار هستند ولی این فیلم برای من چیز دیگری ست.
قتل جسی جیمز یاغی به دست رابرت فورد بزدل - آندره دومنیک

یک شعر، یک قطعهی ادبی و یک فیلم. سه ساعت پای یک فیلم نشستن و احساس خستگی نکردن دلیل خوبی است که آن فیلم را یک شاهکار بدانی. این فیلم ربطی به جسی جیمز این یاغی بزرگ تاریخ آمریکا ندارد. تنها کارکرد او پیش بردن داستان است. اینجا رابرت فورد قهرمان است. یک بزدل که همهی کارهای اشتباه ممکن را در زندگیش مرتکب میشود. نمادی از یک انسان زیادخواه که نمیداند چه میخواهد. این فیلم را خیلیها نمی پسندند ولی برای من همهی آن چیزی است که از سینما انتظار دارم.
روبان سفید – مشائیل هانکه

این فیلم درست در آخرین لحظات به این لیست اضافه شده است. هانکه را فیلم به فیلم دنبال کردهایم و بدون شک همهی دوست داران هانکه منتظر این فیلم بودهاند. فیلمی که شاید خود هانکه هم هیچ وقت نتواند به استانداردهایش برسد. این فیلم بیش از آنکه دربارهی چیزی باشد که روایت می کند. دربارهی خطری است که ما را تهدید میکند. خطری که خود ما هستیم. خطر ظهور هیتلری دیگر و جنگی دیگر.
شوالیهی تاریکی – کریستوفر نولان

کسی باورش را میکرد بلاخره فیلمی ساخته شود که ارزش واقعی کمیک بوکها را نمایان کند. فیلمی که نشان دهد کمیک بوکها صرفا منبعی برای اقتباسهای پول ساز برای سینما نیستند. هر چند این فیلم الان لقب سومین فیلم پرفروش سینما بعد از آواتار و تایتانیک را یدک میکشد ولی بدون شک چیزهای بسیار باارزشتری برای دیدنش در خود دارد. دیدار دوباره با ژوکر دلیل خوبی نیست؟ نولان مرد متفکری است. سینما را خوب میشناسد و میداند حرف را چطور در قالب تصویرش بریزد.
10فیلم برای 10 سال. مطمعنا فیلمهای خوب بسیاری هستند که من موفق به دیدنشان نشدهام. فیلم هایی که شاید حتما در این لیست قرار میگرفتند. فیلمهایی هم هستند که بارها با خودم کلنجار رفتهام که در این لیست قرار بگیرند ولی خوب فیلمهای بالا چیزهای بیشتری برایم داشتهاند. حتی به این فکر کردم که تعداد لیست را افزایش دهم ولی خوب هدف 10 فیلم برای 10 سال بود نه بیشتر. قرار هم نیست همیشه محدودیتها را بشکنیم خیلی وقتها همین محدودیتها کار را جالبتر میکنند. اما نکتهی اشتراک جالبی در اکثر این فیلمها من را بسیار شگفت زده و خوشحال میکند. به جز دو فیلم، فیلمهای دیگر متعلق به کارگردانهایی جوان هستند که بیشترشان اولین یا دومین فیلمشان را ساختهاند. بارها با این حرف مخالف بودهام که میگویند سینما در فلان دهه خلاصه میشود و فیلمهای جدید حرفی برای گفتن ندارند. بدون شک کارگردانهای بزرگ در طی این ده سال فیلم ساختهاند. فیلمهای خوبی هم ساختهاند. ولی برای خودم دلیل محکمی دارم که نسل جدیدی در حال ورود به سینماست که حرفهای زیادی برای گفتن دارد و سالها منتظر فیلمهای خوبشان خواهیم بود.
نقدی بر روبان سفید میشائیل هانکه
ما دشمن خودمان هستیم
هادی علی پناه

آیا «روبان سفید» واقعیت را روایت میکند؟ بدون شک جواب این سوال مثبت است. ولی نه یک مثبت قطعی و محکم بلکه سایهی شکی در آن رخنه کرده است که هیچ گاه برای مخاطب و حتی راوی داستان مشخص نمیکند که چقدر از این داستان واقعیت دارد و چقدر زاییدهی شایعات و خیال پردازیهای اهالی روستایی دور افتادهای در شمال آلمانِ یک قرن پیش است. هانکه در سینمایش عنصر منحصر به فرد دارد که کمتر حضورش را در دیگر فیلمها میبینیم. شک کردن به همه چیز و گریز از واقعیت به گونهای در سینمای هانکه ریشه دوانده است که این بار در آخرین فیلم و بدون شک شاهکار مسلمش از همان لحظهی شروع خود نمایی میکند. تا چه حد باید به داستانی که راوی برای ما روایت میکند اطمینان کنیم. راویی که صدای فرتوتش نشان از پیری او و نشان از کهنه بودن این داستان دارد و همین کهنه و فرتوت بودن است که جا را برای شک کردن به این موضوع باز میگذارد که در حال شنیدن یکی از همان داستانهای اغراق شده و گاها غیره واقعی پیرمردها هستیم. داستانهایی که در راستای توجیه کردن ناکامیهایشان در زندگی به دیگران تحویل میدهند. بدون شک راوی پیر جنگ جهانی دوم را هم از سر گذرانده است. حضور در یک جنگ و درگیر شدن در جنگی که بعدتر و با شدت بیشتر او را و زندگیش را دچار خود کرده است بدون شک باعث وارد شدن صدمات بسیار روحی به او شده است. به حتم مخاطب فیلم نمیتواند راوی پیر داستان را لمیده بر صندلی راحتی در خانهای مجلل مجسم کند که از روی بیکاری در حال تعریف کردن افسانهای برای نوههایش است. از همین جا و از همان دیالوگ اول هانکه به دو عامل و عنصر اساسی اشاره میکند که کلیدهای درک فیلمش هم محسوب میشوند. عامل اول خود حضور شک، تهمت و افترا است و عامل دوم به قطعیت نرساندن عوامل پیدایش جریان عظیمی که نه تنها دنیا را دچار درد و رنج فراوان کرد بلکه برای همیشه روندی غیر عادی در وجودش قرار داد.
امتحانات تمام شد. نمی دونم وضعیت چطوره، ولی اصولا باید راضی باشم.
سیلینجر مُرد. اصولا باید ناراضی باشم ولی نیستم. کاریش نمی شه کرد. مرگ همیشه اطرافمون پرسه می زنه.
یک فیلمنامه ی جدید دارم می نویسم. اصولا در حد همین فیلمنامه خواهد موند چون اجرای دکورش غیره ممکنه. می نویسمش برای بعد. ولی به عنوان فیلمنامه اولین کاریه که جدی می دونمش.
حالم خوبه و سعی می کنم زندگی رو زیبا تر کنم.
کلی فیلم خوب رو سرم خراب شده. برای هر کدوم که خوشم بیاد خواهم نوشت و اینجا خواهید خوند. اگر دوست داشتید.
تصمیم دارم از نظر خودم ۱۰ فیلم برتر ده سال آخر رو انتخاب کنم(۲۰۰۰ تا ۲۰۰۹ ). خوشحال می شم شما هم فیلم های انتخابی خودتون رو برام بنویسید. بازیه جالبیه. حداقل به نظر من.
اولین بارقه های مهتاب
در اولین ساعات تاریکی
درون جنگلی که با خاطرات اساطیر می خوابد
با زمزمه ی آرام برگ ها
قلبت را احساس می کنم
لرزان مثلِ طپش تیرهایت
زمانی که سوار بر اسب
راهی میدان نبرد
می خرامیدی بر نرمی علف ها
شاهزاده ی نخستین آرزوهایم
زیر نور درخشان ماه
در هر تنهایی انباشته از تاریکی شب هایم
به خاطر خواهم آورد
به من نگاه کردی
و لب هایم در عطش لرزان این حروف
سکوت کردند
«هیچ کس قلبت را نشناخت»
وقتی که خورشید رفت
من تو را دیدم
زیبا و درخشان
اما سرد
بر فراز آخرین تپه ی افق می درخشیدی
مثل تیغ خنجرت
بسیار تیز، بسیار برنده
«هیچ کس قلبت را نشناخت»
و فریادی که دیگر به گوش هیچ کس نرسید
پاس خواهم داشت
تمام غم هایت
دردها و عذاب های طلسم شده ات را
در اعماق جنگلِ تاریکی
قلب مقدس تو را آخرین ترانه ی طبیعت خواهم نامید
می دانی
مرگ انتظارت را می کشد
ایستاده بر لبه ی تیرهای زهراگین
بر تیغه ی شمشیرهای افراخته
و در انحنای خشمگین نیزه ها
اما من امیدوار ارثیه ی مادریم هستم
که بر گردنت آویخته ام
می روی و گم می شوی در تاریخ
و اینک متعلق به تو خواهد بود
دنیای چیزهایی که در تاریکی می درخشند
یا چیزهایی که در تاریکی می گریند
تقدیم به : س.غ
هادی علی پناه
یادداشتی بر شکست ناپذیر، آخرین فیلم کلینت ایستوود
زمانی برای شادی ایستوود
هادی علی پناه

بارها کلینت ایستوود را به این خاطر که سینمایی ساده و بدون هیچ خلاقیت در فرم تحویلمان میدهد سرزنش کردهایم. من هم مانند بسیاری از دوستان منتقدم سینمای او را حاصل سالها حضور در پشت صحنهی کارگردانان بزرگ سینما میدانم نه حاصل خلاقیت و ذوق هنری او. ایستوود تقریبا در تمامی فیلمهایی که صندلی کارگردانیش را تسخیر کرده است دنبال یک مفهوم و محتوا بوده است. ایستادگی، وفاداری و صد البته افتخار. در چند فیلم پایانیش بخصوص در دوگانهی پرچم پدران ما و نامههایی از ایوجیما و حالا در شکست ناپذیر افتخار و ایستادگی یک ملت را بزرگ ترین افتخارها میداند. برای اثبات این موضوع هم شروع به جمع کردن مثالهای مختلفی از اقسا نقاط جهان کرده است. از ژاپن تا آفریقای جنوبی.
این یک گزارش است
گزارشی از یک وضعیت
وضعیت، گنگ
تعبیر، مغشوش
این آخرین خیابان است
آلوده به آزادی
پیاده رو ها می ترسند
خون جاری ست
میان خراش های این پوسته
سیاه و متعفن
این آخرین گزارش است
نه، به گیرنده هایتان دست نزنید
ایراد از ماست
از طرف این ذهن کوچک
این، این صدای فریاد فواره هاست
و این صدای زوزه ی باد میان تیرک های چراغ برق
این یک گزارش است
از آخرین حادثه
در آخرین فرصت
هادی علی پناه
زندگی زیبا خواهد بود و ادامه خواهد داشت. البته بعد از امتحانات خسته کننده و ناهمواره
امروز سه بار خون دماغ شدم. دلیلش را هرگز نخواهم فهمید. این که چرا هر بار که رو به روی آینه می نشینم مایه ی قرمز رنگ لزجی از بینیم سرازیر می شود. امروز سه بار و برای ساعت ها رو به روی آینه نشسته ام. دفعه ی آخر حساب ساعت از دستم در رفته بود. تنها دلیلی که برای فهمیدن طول زمان سپری شده داشتم تصویر کدر و تاریک خودم روی آینه بود. خورشید خیلی وقت بود که غروب کرده بود. و من به جز غریبه ای نشسته در تاریکی چیز بیشتری از خودم نمی دیدم. پیراهن سفیدم لکه ی خاکستری بزرگی در قسمت جلوی خودش داشت. لکه ای که ساعت ها آنجا بود و هر بار که خون دماغ می شدم وسعتش بیشتر می شد.
حالم خوب نیست. حس خاصی ندارم. همین را دلیل خوبی برای خوب نبودن حالم می دانم. نمی دانم از کی این رفتار را هر روز تکرار می کنم. چند وقت است که خون دماغ می شوم. یا چند وقت است که ساعت ها رو به روی آینه خودم را تماشا می کنم. فکر کنم حوصله ام سر رفته باشد. فکر کنم نیاز به این دارم که تغییری در این روند معمولی و تکراری زندگیم بدهم. فکر می کنم به جای فکر کردن به مسائل شاید بزرگ دنیا باید به خودم فکر کنم. به این که چطور می توانم پول دربیاورم. به این که وعده های غذایی را سر وقت بخورم. یا اینکه تلاش کنم با دختری رابطه برقرار کنم. فکر می کنم نشستن اینجا و فکر کردن نمی تواند روند رو به جلویی در زندگیم محسوب شود. فکر می کنم ... ولی به این هم فکر می کنم که اگر من به این موضوعات بزرگ فکر نکنم پس چه کسی به آنها فکر خواهد کرد؟ چه کسی برای رسیدن به راه حلی برای مشکلات بزرگ بشر رو به روی آینه خواهد نشست؟ فکر نمی کنم حتی کسی به فکر کردن به این موضوعات فکر کند. فکر کند که چند درصد از مشکلات بزرگ دنیا با فکر کردن به این موضوعات برطرف خواهد شد.
فکر کردن کم کم دارد تبدیل به عذابی ذهنی برای من می شود. گاهی پیش می آید که از گرسنگی از هوش می روم. گاهی حتی ناگهان و با شدت شروع به نفس کشیدن می کنم و بعد از مدتی متوجه می شوم که فراموش کرده بودم که باید نفس بکشم. اولین باری که پدرم متوجه این حالتم شد من را مسخره کرد. رو به رویم نشست و با نگاهی تمسخر آمیز و لبخندی که از گوشه اش خرده های غذای تازه خورده اش معلوم بود به من نگاه کرد. چند مدت مرا به حال خودم رها کرد. شاید پیش خودش فکر می کرد فشار گرسنگی باعث می شود من به روند به اصطلاح عادی زندگیم باز گردم. شاید فکر می کرد این هم بهانه ای دیگر برای خواستن وسیله ای جدید است. اما هرگز فراموش نمی کنم روزی را که با نگرانی در اتاقم را باز کرد و سرم فریاد کشید که دلیل این رفتارم چیست. بعد از آن بود که هر روز مرا پیش مردی می برد که ساعت ها با من حرف می زد و سعی می کرد وادارم کند که من هم حرف بزنم. شاید آنقدر احمق بود که فکر می کرد می تواند دلیل سکوت من را بفهمد و یا آنقدر عاقل بود که با چنین روش احمقانه ای سعی در گمراه کردن من داشت.
جلسات برای مدت طولانی تکرار شدند. اما یک روز دیگر خبری از جلسه نبود. خبری هم از آن مرد نبود. من را با ماشین به اینجا آوردند. دو ماه طول کشید که به کارکنان همیشه سفید پوش اینجا بفهمانم که یک آینه می خواهم تا دیگر تمام روز را فریاد نکشم. و حالا فکر کنم یکی از همان روزهای تعطیلی بزرگشان باشد که فراموش کرده اند به من سر بزنند. و من امروز سه باز خون دماغ شده ام.
هادی علی پناه
بیگانه در می زند
تنگنایی به فراخور یک اندیشه باز است
و زیبا رویان دغلکار در کمین هزاران آرزو ایستاده اند
بگذاری ماهی کوچک قصه نفسی بکشد
تا شاید این مرداب روزی به خوبی به پایان برد
بیگانه در می زند
یا اینکه می کوبد بر جداره ی تردید
مشت باز می شود روی آهن
خرد می شود استخوان هر آزادی
بیگانه در می زند
و من تکیه بر همان در زده ام
تکیه به دیوار تردید
در آستانه ی شکی کوچک
برای این ذهن الکن بزرگ
با او هم آوا می شوم
بیگانه و من بر در می زنیم
هادی علی پناه
