اسباب کشی!
http://hadialipanah.blogspot.com/
تابوکی رفت...
بخشی از گفتگوی جیانفرانکو آنجلوچی با تونینو گوئرا در هشتادمین زادروز شاعر تازه درگذشته سینما
سالها اغلب سنگینند، سن چیزی است که شیوه تفکرتان را تغییر میدهد. اکنون هر بار که عازمِ سفر میشوم، با نگاه کردن به چیزهایی که دوست دارم، توام با رنج آخرین وداع، خود را مات و مبهوت میکنم: منظورم این است که این گیاه، این شی، این نور را شاید که برای آخرین بار است میبینم. سن توجهی مهربانانهتر را نسبت به طبیعت به همراه میآورد، نسبت به اتفاقهای طبیعی: باران، خورشید، درختها. دویست درخت بادام هستند که دور این خانه گل میدهند، و امروز صبح راه رفتن از بینشان دشوار بود، گویی این حس را داشتی که هواپیمایی بر فراز درختها پرواز میکند. این درختها اولینهایی هستند که در بهار شکوفه میدهند، و هر زنبوری در این دره به اینجا میآید تا شهد جمع کند.؛
تو نقاشی میکنی، کتاب و فیلمنامه مینویسی، طرح چشمه و فواره میدهی، و بعد مجبوری اذعان کنی هر کاری که میکنی فقط یک عمل کوچک شاعرانه است. آری، واقعیتش این است، من باور دارم که کمی شعر بخشیدهام به هر کارگردانی که با او کار کردهام. شاید که نیازی به آن نداشتهاند، اما شعر وزنِ کمی دارد، و همیشه خوب است که هر زمانی همراهش داشته باشی. جدا از این، ادعا میکنم، همانطور که میدانی، کارگردان مولف فیلمش است، یا در فیلمهای بزرگی که در آن کار کردهام، اینطور بوده، و فیلمنامهنویس تنها یک همکار است.؛
فیلمنامه چیست؟
ساختاری است که برای فیلم به آن نیاز داری، مثل نمایشنامهایست که کارگردان در زمان فیلمبرداری، زیرِ بغلش نگه میدارد.؛
آن را گونهای ادبی میدانید؟
واقعا که نه، اما با کمی توجه و عشق، میتواند که باشد. اما برای چه، وقتی که فیلم هست.؛
.مترجم: ک. م
بهترینهای جشنوارهی سیام
5- پذیرایی ساده / مانی حقیقی **
جسارت در بستر سینما همواره امر تحسین برانگیزی بوده و همین جسارتها سینما را زنده و پویا تا به امروز رسانده است. جسارت مخصوصاً در بستر سینمای ما شاید امری تحسینبرانگیزتر هم باشد و مانی حقیقی با چهارمین فیلمش همین رویه را در بر گرفته است. فیلمی با بستری فراخ برای ایدههایی که اندیشه در پس تصویر را سبب میشوند. فیلمی که در پایان با پس گرفتن حرفش حرف و حدیث پیش میکشد ولی با این حال یکی از به یاد ماندنیترین آغازها و یکی از تأثیرگذارترین سکانسهای سینمای ایران را در بتن خود دارد.
4- ملکه / محمد علی باشه آهنگر **
سینمای دفاع مقدس ما تازه دارد به بار مینشیند. تازه دارد جنگ را میشناسد و فیلمی چون ملکه تازه آغازگر راهی ست که بیست سالش به بیراهه رفته است. حالا نه دیگر خبر از مقدس گرایی ست و نه توهم قهرمانپروریهای هالیوودی. تازه داریم میفهمیم کسانی که جنگیدند شکل همین آدمهایی بودند که هر روز میبینیم. فرقی هم نداشت که کدام طرف خط بودند و برای چه میجنگیدند. شکل ما بودند و جهان را همچون ما درک میکردند. مکله هر چند فیلمنامه ای نیم بند و شکننده دارد ولی با این حال خوب پیش میرود و خوب به ثمر مینشیند.
3- زندگی خصوصی آقا و خانم میم / روح الله حجازی **
فیلمنامهای به این خوبی را به باد دادن یکی از دستاوردهای مهم این فیلم است. با این حال و با وجود کارگردانی که به فیلم خودش جاخالی داده است زندگی خصوصی آقا و خانم میم با تکیه بر فیلم نامه و بازیگرانش سرپا ایستاده است. هر سینمایی داخل مرزهای شیشهای خودش تا حدودی موفق به ترسیم اشکالی منسجم برای خود میشود. سینمای امروز ایران به یمن موفقیتهای فرهادی هم که شده چشم از روستا و فقر برداشته و دارد به شهر نگاه میکند؛ و بخش مهمی از شهر یعنی خانواده و روابط آدمهای خانواده.
2- برف روی کاجها / پیمان معادی ** 1/2
معادی در مهمترین گام سینماییاش و با تأثیر محرز از فرهادی اولین فیلمش را کارگردانی کرده است و موفق هم هست. هر چند سیمرغی که با حمایت مردم در دستانش فشرد بر میگردد به حواس حاشیهای ما نه درک هنری ولی با این حال فیلم خوبی ساخته شد و جایزهای که چندان برایش بیربط نبود را گرفت.
1- بغض / رضا درمیشیان ***
تقریباً عادت داریم مهمترین رخ داد سینمایی ایران مهمترین فیلمهای هر سال را نبیند یا به زحمت ببیند. بغض با فیلم نامهای ساده و اندیشیده شده با فیلمبرداری جسورانه و هوشمندانه و البته با کارگردانی مسلط خودش بهترین فیلم امسال بود و همین نامزد نشدنش در هیچ رشتهای دلیل این ادعا که فیلمهای جشنواره خیلی جلوتر از کسانی حرکت میکنند که آنها را به داوری مینشینند.
ما پدرانمان را به معدهمان حواله میکنیم
و فرزاندانمان را به ظروفی بیمقدار
و روز را به چشمان بسته... خواب سنگینمان
روشنایی را پردههایی ضخیم برای تاراندن داریم
و نفسی بد برای خاموش کردن هر شعلهای
و هر بشارتی را پوزخندی آبدار تدارک دیدهایم
ما فرزندان خودمان هستیم و اجداد خودمان
ما را بنامید
همانا شب را نامیدهاید
ما را بشنوید
همانا شب را شنیدهاید
ما را بخواندید
همانا شب را خواندهاید
پس
بشارت، تاریکی ست
و جاودانگان، کوران و کرانند
هادی علی پناه
بدترین فیلم جشنواره
یادداشتی بر تهران 1500 ساختهی بهرام عظیمی
هادی علی پناه
اینکه بهرام عظیمی چقدر انیمیشن میفهمد مسئلهی مهمی نیست، برای اینکه انیماتورهای ایرانی تمام توان و امکانات خود را سالهاست در این مسیر پر مشقت به کار بستهاند که: ما کوچکترین درکی از انیمیشن نداریم! اما اینکه بهرام عظیمی توانسته است با تهران 1500 به چنین مقیاس عظیمی از تحویل گرفتن آدمهای مفید اطرافش برسد حتماً دستاورد بزرگی ست! از دیالوگهای باسمه شده در آخرین لحظات بگیرید تا عکس دوستان و آشنایان و کپی کردن مدلینگهای انیمیشنهای دیگر در طراحی کاراکترها و البته حجم دیوانهوار ابتذالی که تا دقیقهی 35 فیلم بیشتر نتوانستم تحمل کنم!
تهران 1500 در بهترین حالت ممکنش یک فیلمفارسی درجه چندم است با یک طرز فکر آزار دهنده در نحوهی جذابیت زایی برای مخاطب. دیالوگها و موقعیتهای زننده تا به جایی جلو میروند که شعور مخاطب که هیچ شعور سازنده را هم به سخره میگیرند و حالا ما باید افتخار کنیم که توانستهایم اولین انیمیشن CG بلندمان را بسازیم... خودمان را با پیکسار و والت دیزنی مقایسه کنیم و در نهایت فخر فروشی خودمان را متمایز کنیم که: البته ما در جایگاه «آنها» نیستیم ولی ما «ما» هستیم با یک وجب روغن رویش!
بهره گرفتن از چهرهی ستارههای سینما برای جذب کردن مخاطب تئوری نافرجامی ست که رابرت زمکیس بارها و با سماجتی ستودنی بی فایده بودنش را اثبات کرده است و تلاش نافرجام هر چه واقعیتر کردن آناتومی بدن آدمها و در کل کاراکترها در بستر انیمیشن سالهاست که به فراموشی سپرده شده است. اما خب ما تا وقتی که خودمان تجربه نکنیم درسهای دیگران را نشنیده میگیریم و جلو میرویم تا خودمان را به نان و نوایی برسانیم. حالا چهرهی تا حد امکان بی معنی و بدفرم شدهی هدیه تهرانی و بهرام رادان چقدر میتواند جذاب باشد را گیشه و تئوری آبگوشت پسندی ما مشخص خواهد کرد.
کسانی که انیمیشن میفهمند و انیمیشن میبینند تهران 1500 را با کلی دلخوری ندیده خواهند گرفت و باقی دوستان و اطرافیان و فامیلِ مورد نظر این گام انقلابی را جشن خواهند گرفت و به خاطر خواهند سپرد. حالا اینکه من چقدر عصبانی هستم هم مهم نیست برای اینکه نقاشیم اصلاً خوب نیست! و این متن چرا این قدر کوتاه شد؟ برای اینکه توضیح دادن کلیترین و مقدماتیترین مشخصهی انیمیشن با وجود تعداد انگشت شمار کتابهای موجود در بازار کتاب هم کار عبثی ست. ولی خیلی راحت یکی از همان انیمیشنهای دست چندم و تاریخ گذشتهی آنها را بعد از این دردانه ببینید و خودتان مقایسه کنید راحتترید.
دلایل انحصاری برای باز بودن درها و بسته بودن فیلتر رنگها
یادداشتی بر برف روی کاجها ساختهی پیمان معادی
هادی علی پناه
محول کردن نیروی پیش برندهی داستان به حادثه بسیار راحتتر و ممکنتر از تکیه بر احساسات و روابط بین آدمهای داستان است. چرا که در مورد دوم با لایههای زیرین داستان مواجه هستیم، لایههایی که با ارتعاشاتی خفیفتر، حوادثی از جنسی روزمرهتر و شمایلی عادیتر از آنچه معمولاً انتظار داریم رخ میدهند و تأثیر میگذارند. در این صورت دیگر نیازی به آن جنبهی اغواگر و شوکه کنندهی حادثه نیست؛ همه چیز در بستری آشناتر و واقعگرایانهتر رخ میدهد. این یعنی خلع کردن ذهن از فانتزی و واداشتنش به درک آنچه در پیرامون رخ داده و میدهد. اینجاست که جزئیات به ظاهر بی اهمیت و به تنهایی بی معنیِ هر روزه در ارتباط با یکدیگر مهم و تأثیرگذار واقع میشوند و اهمیت مییابند. اینجاست که تک تک عناصر فیلم اهمیت مییابند و با یکدیگر به دیالکتیک واداشته میشوند. اینجاست که نقص در فیلمنامه کارگردانی را هم مجبور به ناقص بودن میکند و این دو در کنار خرده عوامل دیگر منظور فیلم را کم رنگتر و البته هِرمونوتیزهتر پذیرتر میکند. این دقیقاً همان درد بی درمانی ست که اکثر فیلمها دچارش میشوند.
زنی را تصور میکنیم که وضعیتی ناگهانی آرام آرام او را در بر میگیرد و وادار به تصمیم و تخریب ساختارهای زندگیاش میکند. مخصوصاً اگر یک زن ایرانی را تصور کنیم که وضعیتی به مراتب محدودتر و متأثرتر را تجربه میکند. اینجاست که دقت به خرده پی رنگهای حاشیهای که مستقیماً تأثیر میگذارند بدل به نقطهی کلیدی و شاهرگ حیاطی داستان میشود. زن صاحب خانه سنتی و مذهبی ست و برخی رفتارها توجهش را جلب خواهد کرد. یک کارگر افغانی کارهای خانه را رفع و رجوع میکند. زن همسایه که قرار است یک بدیل موقت باشد و برخی درونیات شخصیت اصلی را بازگو کند. مردی دیگر از خیانت پیشین خود پشیمان در جستجوی بازگشت به وضعیت قبلی خود است و در نهایت جوانی دل شکسته در آستانهی رها شدن قرار است وضعیت موازی اما مخالف رویکرد شخصیت اصلی را پیش بگیرد و پرخاشگر باشد. اما همهی این آدمهای حاشیهای با چند حضور الکن و خام وظیفهی خود را نیمه کار رها میکنند و تنها به سایههایی بدل میشوند که با چند دیالوگ کلیت شعار گونهی خود را توجیه میکنند. این الکن بودن نه به مدت حضور آنها و حتی در برخی موارد به نحوهی حضورشان که به شیوهی پرداخته شدن و خامی رفتارشان باز میگردد. یعنی نقص در دو شاهرگ اصلی: فیلمنامه و کارگردانی.
شخصیتهای مرکزیتر: زنی ترک شده و به نوعی راهنمای شخصیت اصلی در وضعیت جدید، مردی خیانت کرد و جوانکی عاشق پیشه که در آستانه قرار گرفته است نیز علاوه بر مشکلات قبلی انگار از واقعیت خود بی خبر، اصلاً حضور ندارند و یا بی راهه میروند. شوهری که تنها به عنوان یک موجود خائن ترسیم شده است و هیچ ویژگی دیگری ندارد. دوستی که نصف بیشتر دغدغههایش تنها زمان و موقعیت را پر میکنند و جوانکی که بیشتر به یک بازیچه تبدیل میشود و اختیار و ابتکار عمل را، یعنی موثر بودن و مختار بودن در مبارزه کرده بر سره خواستهاش را از دست میدهد.
برف روی کاجها اصلاً قصد دو پهلو بودن یا گنگ ماندن را ندارد. میخواهد راحت و مستقیم حرفش را بزند. اما کدام حرف؟ این حرف در بستر خام بودنها و بیتجربگیها چند پاره شده است و هر کدام از این پارها به مسیری میروند. زنی معصوم که بر اثر حادثهای مرتکب اشتباهی میشود و با اعتراف پایانی خود را تطهیر میکند؟ یا زنی محدود شده از سوی کلان روایتهای جامعهاش که بر اثر همان حادثه خود را باز میشناسد و مرزهای زندگیاش را آگاهانه باز تولید میکند و در پایان با ابراز کردن خود مرد را متوجه خواستهاش و بازنگشتناش میکند؟ و یا زنی که جسورتر از قبل مردش را در موقعیت بغرنج تصمیم گیری، موقعیتی همتای موقعیت خودش قرار میدهد و اقتدارش را به او ثابت میکند؟
این سه مسیر متفاوت برای داستانی که قصد طی کردن یک مسیر واحد را دارد مسئلهی بغرنجی به وجود میآورد. مخاطب نیز به راحتی برپایهی دل مشغلههای خود به آن نگاه میکند. پیمان معادی در مورد شخصیتش قضاوت میکند یا نمیکند، او را به حال خود رها میکند یا نه؟ انگار به دلیل باز بودن در خانهی رویا بستگی دارد...! چرا درِ خانه باز است؟ و چرا فیلم سیاه و سفید؟
این دو سؤال؟ این دو خواستهی دل به خواهی معادی برای پیش کشیدن حرفهایی که جایی در فیلم ندارند کار را خراب کرده است. معادی را مقصر بدانیم یا فرهادی را که در غلیان موفقیتهایش معادی را تنها گذاشته است؟ هیچ کدام را! برگردیم به یک مرحلهی کلید در زندگی رویا. به شبی که در خانه تنها میماند و تصمیم میگیرد. به زاویههای دوربین و به کادربندیهای خوب فیلم، به قطعهای از فیلمنامه که شکلی منسجمتر دارد و قابل دفاعتر است. رویا تنها میماند... خیره میشود... چروکها و زمختی پوست دستش را میبیند و به حرفهای مهیج پسرک گوش میدهد. فردا صبح دکور خانه را تغییر میدهد... کارش را از حالت یک دلخوشی به منبع درآمد بدل میکند و تصمیمش را ابراز میکند. رویا تصمیمش را گرفته است اما در ادامه هزار جو بلا سر این تصمیم میآید تا به پایان رقیق فیلم برسیم.
معادی اتفاقاً در نبود فرهادی فیلم بهتری را ساخته! فیلمی پر از ایراد که میتواند راهنمایش و ابزاری برای روی پای خود ایستادنش باشد... که در نهایت نوید یک تغییر و یک رشد قابل قبول را میدهد و امیدواری برای فیلمهای بعدی را.
دستاورد
یادداشتی بر زندگی خصوصی آقا و خانم میم ساختهی روح الله حجازی
هادی علی پناه
خانوادهای قرار است در موقعیت و وضعیتی نو، غریب و پیچیدهتر با آدمهایی جدید مواجه شوند. حتماً آدمهای خانواده با آدمهای جدیدِ این محیط جدید وارد چالشی پیچیدهتر از ظاهر صورت مسئله خواهند شد. آدمهای شهر جدید دنیای خودشان را دارند و خط کشیهای مخصوص خودشان را، خطوطی که گاهی فراخرتر و گاهی تنگتر از خطوط آدمهای خانوادهی جدید رسم شدهاند. حالا میتوان با این خطوط، نقاط طلاقی یا فضاهای خالی بینشان، طرح داستانی قابل لمس را ریخت. فیلمنامهی زندگی آقا و خانم میم با طرح چنین وضعیتی، آغشته به اندکی نگاه از بالای شهری، خانوادهی شهرستانی تازه وارد را دچار چالشی کلیدی میکند. جای خوشحالی ست که مشکلی که پایش به داستان این خانواده باز میشود طعم موتیفهای فیلمفارسی وار را به خود نمیگیرد و در نهایت با طرح فضای معقول و قابل تحمل داستانش را پیش میبرد.
نکتهی اساسی در چالش آدمهای داستان فیلم برمیگردد به همان خطوط و مرزها و تفاوتهای موجود. آن نگاه از بالای شهری هم با اینکه حضور دارد تا حد زیادی کنترل شده است و با نسبت ندادن لهجهای خاص یا ناگفته گذاشتن مبدأ خانوادهی تازه وارد در مسیر درستی حرکت میکند. این داستان با شامل شدن تعداد کمی استعاره و جزئیات قابل قبول و ریتم آرام و هماهنگش در تعریف داستان خود و البته با متوصل شدن به بازی دو بازیگر اصلی خود، به یک فیلمنامهی استاندارد و قابل قبول بدل میشود. اما افسوس که فیلم در همین چند ویژگی اولیه تمام میشود.
فکر کردن به این موضوع که خواندن فیلمنامهی زندگی خصوصی آقا و خانم میم چه تفاوتی ممکن است با دیدن فیلم داشته باشد کمک بزرگی ست برای مواجه شدن با این حقیقت که این فیلمنامهی خوب با یک کارگردان که نهایت تلاشش را کرده تا خودش را از فیلم عقیم کند بر باد رفته است. این فیلم شاید پدیدهای منحصر به فرد باشد و یا ادامهی منطقی بر روند ناکارآمدی کارگردانها در سینمای ایران. کارگردانی فیلم به قدری درخشان است که شمردن تعداد مدیوم شاتها یا لانگ شاتهای نادر فیلم کار چندان سختی نیست! نه از میزانسن خبری هست و نه دکوپاژ یا حتی اندکی حرکت بی مورد دوربین. هر چه هست صورتهای بازیگران فیلم است که از ابتدا تا انتهای فیلم به پرده چسبیدهاند و مجالی برای نفس کشیدن نمیدهند. واقعاً دستاورد بزرگی باید باشد که کارگردان خودش را تا حد یک گیره یا چسب دو طرفه پایین کشیده باشد... تا تنها کاربردش در فیلم چسباندن صورت بازیگران به پردهی سینما باشد. چنین معلولی تنها یک علت میتواند داشته باشد و آن نه طرح ایدهای برای نزدیک شدن با کاراکترها – که نزدیک شدن به کاراکترها صرفاً در نزدیک کردن لنز دوربین به صورت بازیگران نیست حتماً – و نه حتی تلاش برای شکل دادن به نوعی روایت عاری از همه چیز اِلا صورت بازیگر هم نیست؛ چرا که تمهیدی اندیشیده شدهای برای توجیه مخاطب در فیلم وجود ندارد.
کارگردانی که خودش را از فیلم حذف کرده و فیلمی که تنها با فیلمنامه جلو میرود فرقی با فیلمنامهای که تنها چند تصویر کلی و دیالوگها را ترسیم کرده ندارد. حال هر چقدر هم که فیلمنامه قدرت پیش بردن داستان را به تنهایی و با اندکی کمک از بازی بازیگران داشته باشد چنین فیلمی را نمیشود فیلم نامید! شاید فیلمنامهی تصویری اسم بهتری باشد... شاید. حاتمی کیا هم که وصلهی نچسب به همهی موارد ذکر شده در بالا باقی میماند. حتماً این هم دستاوردی ست...!
دودکش
یادداشتی بر ملکه ساختهی محمد علی باشه آهنگر
هادی علی پناه
یکی از اصلیترین دلایل ضعف سینمای به اصطلاح دفاع مقدس، تک بعدی بودن همهجانبهی عرصهی برخورد دو طرف در میدان جنگ بوده و هست. نیروهای عراقی حتی زمانی که توانستند از شکل موجودات بی خاصیت و بی فکر بیرون بیایند و قدری مؤثرتر واقع شوند؛ باز هم در حد شمایلی لرزان و بی هویت باقی ماندند که تنها گلولههایی که شلیک کرده بودند ترسناکتر و دقیقتر از قبل به هدف اسابت میکرد. اما آنچه مثلم است هویت و حضور انسانی آنهاست که بعد از چندین دهه نادیده گرفته شدن یا حضور الکن و کم رنگ در چند فیلم نیم بند، در ملکه – آخرین ساختهی باشه آهنگر – بیشتر از قبل مورد توجه واقع میشوند و بالاخره حضور خودشان را به عنوان انسانهایی که بلد هستند احساس و داستان داشته باشند ثابت و البته موجه جلو میدهند. هر چند اندکی به خاطر داستان فیلم و قدری دیگر به خاطر کافی شدن جسارت از طرف فیلمنامه نویس و کارگردان (!) زمان بسیار کمی را برای بودن در اختیار دارند. با این حال ملکه به دو دلیل فیلم جالبی ست. اول به خاطر همین هویت و حضوری که به عراقیها نسبت داده شده است و دوم به خاطر پرداخته شدن سویههای ویرانگر یک جنگ در معنای کلی و عاری از قصد و غرض دو طرف نبرد.
ملکه از لحاظ داستان پردازی جذابیتهای نارس خود را دارد. سعی میکند قدری متفاوت باشد و در پرداخت یکی دو ایده خوب عمل میکند. اما در نهایت با کمی کمبود کارگردانی اندیشیده شده از لحاظ طرح داستانی متفاوت و جذاب – آنچنان که فیلم از ابتدا مدعی آن است – ناموفق باقی میماند. برای مثال شاید کمی مکث و یک بار رجوع بیشتر به چالش روانی افسر عراقی... داستان کوچک او را مؤثرتر میکرد. اما متأسفانه بعد از دیدن سرگردانی او ما نه از تصویر فیلم بلکه از یک دیالوگ باید متوجه داستان او بشویم.
اما اصلیترین مشکل ملکه در فیلمنامهی آن بروز میکند که البته با حساب ضعف کارگردان در روایت درست موقعیتها این اصلیترین ایراد به یک ناجی تمام عیار بدل میشود! وقتی قرار است کاراکتری را در جهان داستانیِ خود تعریف و وارد کنیم، حتماً منطقی برآمده از بستر داستان لازمهی حضورش را توجیه میکند. اما وقتی این منطق تنها جهت پوشاندن بخشی از ضعف فیلمنامه وارد داستان میشود، آرام روی دست داستان میماند و اجباری را به وجود میآورد که نتیجهای جز فرمی بد و متورم سبب نمیشود. حضور یک روح، روحی که قرار است کاراکتر اصلی را متوجه وضعیت بغرنج و تصمیمهای بغرنجتر پیش رو بکند آرام آرام بیمنطقتر از وضعیت ماوراء طبیعهی خود میشود. ماوراء طبیعهای که نه تمهیدی برای ورودش در داستان اندیشیده شده است، نه برای ادامهی حضورش و نه حتی برای حذف شدنش. تنها کارکرد این روح خوش چهره برطرف کردن بخش عمدهی خلأهای موجود در فیلمنامه است. کسی یا چیزی که باید به عنوان دفترچهی راهنما: گنگی موجود در داستان و اتفاقات را نه تنها برای مخاطب بلکه برای شخصیت محوری هم حل و فصل کند!
فیلمبرداری فیلم اگر چه فرمی قابلتحملتر دارد اما در نهایت فراتر از تأثیرپذیریهای ناکارآمد از یکی دو فیلم و یکی دو بازی رایانهای نمیرود. فرمی که نه از لحاظ زیبایی شناسی و یا صرفا کارکرد جذاب خود... تنها برای گریز از خستگی کاربرد میابد. با تمامی این اوصاف و تفاسیر کلی، باز ملکه فیلم بهتری ست، تنها به این دلیل که کمتر شبیه نمونههای بارها تکرار شدهی خود است.
